جمعه 7 تیر ماه سال 1387
مدام
آوار می شوند
گام هایم
میان رد پای تو
که هر دم
دور می شوی
و نزدیک

کفش هایم را در می آورم
بهانه ای برای ماندن
پشت سر رد گام هایم
تا دور می رود

وقتی زمینی بودی،
آسمانی دوستت داشتم
افسوس
دستم به آسمان نمی رسید
تا تکه ای از آبی آن را
برایت هدیه آورم
وقتی آسمانی شدی،
باز هم دستم به آسمان نمی رسید...
میان غبار شیشه ی اتوبوس،
صورتکی کشیدم
لبخند می زد
به پهنای همه ی دلتنگی های من

حس می کنم
نبض زمین را
با هر قدم که بلند می کنم
و با هر قدم که زمین می گذارم
حتی اگر ماشینی از مقابلم بگذرد
و تمام گل و لای خیابان را
بر سر و صورتم بپاشد،
باز هم حس می کنم
نبض زندگی را که
روی صورتم پاشیده
