جمعه 7 تیر ماه سال 1387

مدام

آوار می شوند

گام هایم

میان رد پای تو

که هر دم

دور می شوی

و نزدیک

 

پنجشنبه 30 خرداد ماه سال 1387

کفش هایم را در می آورم

بهانه ای برای ماندن

پشت سر رد گام هایم

تا دور می رود

 

 

دوشنبه 6 خرداد ماه سال 1387

کاش گاهی

«من»

می باریدم

به جای باران

 

یکشنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1387

وقتی زمینی بودی،

آسمانی دوستت داشتم

افسوس

دستم به آسمان نمی رسید

تا تکه ای از آبی آن را

برایت هدیه آورم

وقتی آسمانی شدی،

باز هم دستم به آسمان نمی رسید...

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387

میان غبار شیشه ی اتوبوس،

صورتکی کشیدم

لبخند می زد

به پهنای همه ی دلتنگی های من

 

پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387

پرواز کرد

نگاهم با کبوتر

تا انتهای آفتاب

دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386

زمستان می میرد

قاصدکی می رقصد در باد...

و بهار می آید

 

پنجشنبه 25 بهمن ماه سال 1386

می خواهم

دانه ی برف باشم

نرم و آرام،

ذوب شوم

در خودم

 

جمعه 5 بهمن ماه سال 1386

حس می کنم

نبض زمین را

با هر قدم که بلند می کنم

و با هر قدم که زمین می گذارم

حتی اگر ماشینی از مقابلم بگذرد

و تمام گل و لای خیابان را

بر سر و صورتم بپاشد،

باز هم حس می کنم

نبض زندگی را که

روی صورتم پاشیده

 

پنجشنبه 20 دی ماه سال 1386

بالای درخت،

لانه ای تنها

کلاغ رفته بود...