من کوچک بودم
روزی که باد من را با خودش برد،
من چرخ می خوردم در دستان باد
سرد و خسته و خاموش
مثل برگهای پاییز
روزی که باد من را با خودش برد
به جایی که نمیدانم کجا بود؟!!!...
گوش می دهم،
صدای خیابان می آید؛
گذر ماشین ها و هیاهوی آدمها
صدای باران را نمی شنوم
عابران از مقابلم می گذرند
تند و آهسته
هر کدام چتری در دست دارند،
هر کدام به یک رنگ...
و می اندیشم که چرا
برگ های پاییز
زیر پای عابران
دیگر خش خش صدا نمی کنند؟!...